یادم میآید سال 1366وقتی که با امور تربیتی مدرسه راهنماییمان به نماز جمعهمیرفتم داخل دانشگاه تهران محلی بود که بچههای گردان عمّار آنجا جمع میشدند وهمیشه شعارشان این بود که:
گردان عمّار فدایی امام است دشمن بداند کارش دیگر
تمام است.
هنوز تو حس و حال آن روزها گیر کردهام یکی از جبهه میآمد، دیگریمیگفت دارم میروم جبهه و جمعهای دیگر خبر شهادتش را میآوردند. همیشه نسبت
به آن آدمها حسرت میخوردم و میگفتم پس من کی بزرگ میشوم، اینها چقدر خوبند،من کی میروم جبهه. دهه شصت برای من با آن بچهها و روضههای حاج منصورارضی در مسجد ارک و مسجد جامع بازار، حسینیۀ چمنی و حسینیۀ بیت زهرا شده
بود یک قطعهای از بهشت. بعدها کم کم حالمان تغییر کرد. همه چیز رنگ و بوی خودش را از دست داد.
حالا این اشعار را به یاد آن روزها و روضهها گفتهام و همیشه قبل از سرودن اشعارم با خود و امام خود این نجوا را دارم که مهدی جان دلمان برایتان تنگ شدهاست، به ما بگو زمان صبح ظهورت را. خمینی که رفت، از خدا بخواه که آقا سیدعلی را از ما نگیرد تا بیایی.
والسلام
سید مجید یوسف بیک
عیدغدیر1431